تبليغاتX
.:: نارگیل ، شکلات شیری ، نوستالوژی ::.
چهارشنبه 1388/07/15
کریستوف کیشلوفسکی
Krzysztof Kieślowski

 زادهٔ 27 ژانویه سال 1941 در شهر ورشو، لهستان، درگذشت 13مارس 1996 در ورشو. کارگردان مشهور لهستانی که در جهان بیشتر با فیلم‌های سه رنگ و ده فرمان شناخته می‌شود.

جوانی

کیشلوفسکی در شهر ورشو به دنیا آمد و کودکی خود را در چند شهر کوچک لهستان گذراند. همراه با پدر مهندسش که مبتلا به سل بود به شهرهای مختلفی در پی بهبودی می‌رفت. در ۱۶ سالگی در یک دوره آموزش آتش‌نشانی شرکت کرد اما پس از ۳ ماه آن را رها کرد. در سال ۱۹۵۷ بدون هدف شغلی وارد دانشگاه ورشو در رشته کارشناسی تئاتر شد چون یکی از بستگان او آنجا را اداره می‌کرد. سپس تصمیم گرفت کارگردان تئاتر شود اما آن زمان دوره کارگردانی تئاتر نبود پس تصمیم گرفت سینما را به عنوان راه واسط انتخاب کند.

ترک دانشگاه و کار به عنوان خیاط تئاتر، کیشلوفسکی علاقه‌مند به تحصیل در مدرسهٔ فیلم لودز بود جایی که دو کارگردان دیگر لهستانی، آندره وایدا و رومن پولانسکی را تربیت کرده بود. دو بار درخواستش رد شد. برای نرفتن به خدمت سربازی در این زمان او دانش‌آموز هنر شد سپس یک رژیم غذایی سخت گرفت تا معافیت پزشکی بگیرد. پس از چند ماه تلاش برای سربازی نرفتن بالاخره برای بار سوم مدرسه لودز درخواست او را پذیرفت.

او از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۸ در آنجا بود. جایی که حکومت آزادی هنری نسبتاً زیادی به آن مدرسه اعطا کرده بود. پس از آن کیشلوفسکی به سرعت علاقه‌اش را به تئاتر از دست داد و تصمیم گرفت فیلم مستند بسازد.

مستندها

مستندهای کیشلوفسکی در این دوره بیشتر به زندگی روزمره شهروندان، کارگران و سربازان می‌پرداخت. اگرچه او آشکارا فیلم‌سازی سیاسی نبود. اما به‌زودی دریافت تلاش برای ارائه تصویری دقیق از زندگی مردم لهستان او را با حکومت درخواهندانداخت. فیلم تلویزیونی او کارگران ۷۱ که تصویرگر کارگرانی بود که درباره دلایل اعتصابات سال ۱۹۷۰ بحث می‌کردند، با سانسور فراوان به نمایش درآمد.

پس از کارگران ۷۱ او نگاهش را با فیلم مستقیماً معطوف به مقامات حکومتی کرد. فیلم شرح حال ترکیبی بود از نمایش مستند از گردهمایی دفتر مرکزی حزب کمونیست و داستانی درباره مردی که مقامات او را بازجویی می‌کنند. اگرچه کیشلوفسکی معتقد بود فیلم پیامی ضداقتدارگرایی دارد، اما همکارانش او را به همکاری با حکومت در طول تولید فیلم متهم کردند.

او بعدها گفت که به دو دلیل مستند را کنار گذاشته‌است: سانسور کارگران ۷۱ که باعث تردید او در چگونگی بیان حقیقت در یک رژیم اقتدارگرا شد، و حادثه‌ای هنگام ساختن ایستگاه (۱۹۸۱) که باعث شد قسمت‌هایی از فیلم به عنوان مدرک در یک حادثه جنایی استفاده شود. فیلم داستانی به او آزادی هنری می‌داد و می‌توانست زندگی روزمره را صادقانه‌تر به تصویر بکشد.

فیلمسازی در لهستان

اولین فیلم غیر مستند او کارکنان (۱۹۷۵) فیلمی تلویزیونی بود و او اولین جایزه‌اش را از جشنواره مانهایم بدست آورد. این فیلم و فیلم بعدی او اثر زخم هر دو درباره واقعیتهای اجتماعی بودند. کارکنان درباره مهندسانی بود که روی ساخت یک صحنه نمایش کار می‌کردند با الهام از تجربیاتش در دانشگاه، و اثر زخم تغییر و تحولات در یک شهر کوچک پس از اجرای یک طرح صنعتی بدون برنامه‌ریزی درست را نشان می‌داد. این فیلمها با شیوه‌ای مستندگونه و با بازیگران غیرحرفه‌ای ساخته شدند. همچون فیلمهای آخر او تصویرگر زندگی روزمره زیر سلطه یک سیستم رو به اضمحلال بود. البته باصراحت بیان نمی‌شد.

خوره دوربین (camera buff) ساخته ۱۹۷۹ (برنده جایزه اصلی از جشنواره جهانی مسکو) و بخت کور (Blind Chance) ساخته ۱۹۸۱ فیلم‌هایی با همین مضامین بودند، با تأکید بر انتخاب اخلاقی یک انسان و نه اجتماع. در همین دوران کیشلوفسکی همراه با چند کارگردان دیگر لهستانی از جمله آندره وایدا به عنوان اعضای جنبش رهایی مطرح شدند. جنبشی که به دغدغه‌های اخلاقی در سینما معقتد بود. ارتباط او با این کارگردانان توجه دولت لهستان را برانگیخت و باعث سانسور و فیلمبرداری یا تدوین مجدد فیلم‌های او در این دوران شد. (فیلم بخت کور تا شش سال پس از ساخت، امکان نمایش داخلی نداشت.)

بی‌سرانجام (No End) ساختهٔ ۱۹۸۴ شاید اولین فیلم صریح سیاسی او باشد. این فیلم نمایشگر دادگاه‌های سیاسی در لهستان در زمان حکومت نظامی، از دیدگاه روح یک وکیل و همسر بیوه‌اش است. هم دولت و هم مخالفان از فیلم به شدت انتقاد کردند. این فیلم آغازگر دوران همکاری نزدیک او با دو همکار بود، یکی کریستوف پیسویچ (فیلنامه‌نویس) و دیگری زبیگنف پرایزنر (آهنگساز). پیسویچ یک وکیل دادگستری بود که کیشلوفسکی در جریان تحقیقات درباره دادگاه‌های سیاسی در زمان حکومت نظامی برای ساختن فیلم مستند درهمین باره با او آشنا شده بود. او فیلمنامه‌نویس اصلی آثار بعدی کیشلوفسکی شد. پرایزنر آهنگساز بی‌سرانجام و اغلب آثار بعدی کیشلوفسکی بود. موسیقی نقش مهمی در فیلم‌های کیشلوفسکی داشت و بسیاری از قطعات پرایزنر در فیلم به تنهایی نقش داشتند. از این جنبه آنها شخصیت‌هایی از فیلم محسوب می‌شدند مانند آثار واندر بودنمایر آهنگساز هلندی.

ده‌فرمان (۱۹۸۸) مجموعه‌ای است از ده فیلم کوتاه که در مجموعه‌ای آپارتمانی در ورشو فیلمبرداری شد. هر یک بر اساس یکی از فرمان‌های «ده‌فرمان» حضرت موسی، برای تلویزیون لهستان و با سرمایه‌گذاری آلمان غربی ساخته شد. این مجموعه در حال حاضر یکی از بهترین مجموعه فیلم‌های تحسین شده توسط منتقدان در همه دوران‌ها است. کیشلوفسکی و پیسویچ فیلمنامه‌نویسان مجموعه بودند و قرار بود ده کارگردان مختلف این ده قسمت را بسازند. اما کیشلوفسکی خود را ناتوان از کنترل همه پروژه یافت و سرانجام تمام قسمت‌ها را او کارگردانی کرد و تنها مدیران فیلمبرداری متفاوت بودند. اپیزود پنجم و ششم به صورت جداگانه و با مدت زمان بیشتر با نام‌های «فیلمی کوتاه درباره کشتن» و «فیلمی کوتاه درباره عشق» ساخته شدند. او قصد داشت اپیزود نهم را هم به صورت مستقل و با نام «فیلمی کوتاه درباره حسادت» بسازد اما خستگی مانع از آن شد که او در کمتر از یک سال ۱۳ فیلم بسازد.

فیلم‌سازی در خارج از لهستان

چهار فیلم آخر کیشلوفسکی تهیه‌کنندگان خارجی داشت. بیشتر با سرمایه‌گذاری فرانسه و به‌ویژه با تهیه‌کنندگی مارین کارمیتز. این فیلمهای متکی بر اخلاق و امور ماورایی بودند با زمینه‌هایی شبیه ده‌فرمان اما در سطوحی بیشتر انتزاعی، بازیگران کمتر، داستان‌های فرعی بیشتر و توجه کمتر به اجتماع. لهستان در این فیلمها بیشتر از دید یک اروپایی بیگانه به نمایش درمی‌آمد. هر چهار فیلم با کمی اختلاف با موفقیت تجاری روبرو شدند.

اولین آنها زندگی دوگانه ورونیک (۱۹۹۰) با بازی ایرنه ژاکوب بود. موفقیت تجاری این فیلم به او اجازه داد تا سرمایه لازم برای ساخت آرزوی خودش (ساخت سه‌گانهٔ سه‌رنگ) را فراهم سازد. آثاری بسیار تحسین شده پس از ده‌فرمان. این سه فیلم جوایز جهانی بسیاری را برای او به ارمغان آوردند. از جمله شیر طلایی بهترین فیلم و شیر نقره‌ای بهترین کارگردان از جشنواره ونیز و خرس طلایی بهترین کارگردان از جشنواره برلین همراه با سه بار نامزدی اسکار بهترین فیلم خارجی. سه‌گانه‌ای که دستاوردی مهم در سینمای مدرن به حساب می‌آیند.

درگذشت

کیشلوفسکی در ۵۴ سالگی در ۱۳ مارس ۱۹۹۶ در حین عمل قلب باز پس از حمله قلبی درگذشت و در قبرستان پوازکی در ورشو به خاک سپرده شد. قبر او در قطعه مخصوص شماره ۲۳ قرار دارد و مجسمه‌ای از انگشتان شست و اشاره هر دو دست او که همان شکل معروف کادر دوربین فیلمبرداری را تشکیل می‌دهند بر روی آن قرار دارد. مجسمه‌ای کوچک با سنگ سیاه بر پایه‌ای با ارتفاع یک متر. روی سنگ قبر هم نام سال تولد و درگذشت نوشته شده‌است. از او همسرش ماریا و دخترش مارتا به یادگار مانده‌اند.

او پس از گذشت سالها از درگذشتش همچنان یک از کارگردانان مهم و تأثیرگذار اروپایی است که آثارش در جهان تدریس می‌شوند. در سال ۱۹۹۳ کتاب «کیشلوفسکی از زبان کیشلوفسکی» توصیفی از او همانند آثار خودش بر پایه گفتگوهای او با دانیوش استوک به چاپ رسید. همچنین فیلمی بر اساس زندگی او با نام «کریستوف کیشلوفسکی: من آدم متوسطی هستم» (۱۹۹۵) به کارگردانی کریستوف ویرزبیکی ساخته شده‌است.

اگرچه او می‌گفت که پس از ساخته شدن سه رنگ می‌خواهد بازنشسته شود، ولی روی سه‌گانه‌ای جدید با فیلمنامه‌ای از پیسویچ درباره بهشت، دوزخ، برزخ برپایه «کمدی الهی» اثر «دانته» کار می‌کرد. فیلمنامه همانند «ده فرمان» برای کارگردانی شخص دیگری نوشته شده بود اما با مرگ نابهنگام او مشخص نشد چه زمانی او این بازنشستگی خودخواسته را پایان خواهد داد و خودش این سه‌گانه را کارگردانی خواهد کرد. تنها فیلمنامه کامل این سه‌گانه «بهشت» بود که «تام تایکور» آن را در سال ۲۰۰۲ ساخت و در جشنواره جهانی تورنتو به نمایش درآمد. از دو فیلم دیگر در زمان درگذشت او فقط ۳۰ صفحه پیش‌نویس باقی‌مانده بود. پیسویچ آنها را کامل کرد و در سال ۲۰۰۵ کارگردان بوسنیایی «دنیس تانویچ» «جهنم» را با بازی «امانوئل برت» کارگردانی کرد.

کارگردان و بازیگر لهستانی «جرزی اشتوهر» که در چند فیلم او بازی کرده بود و فیلمنامه‌نویس اصلی Camera Buff نیز بود اقتباس خودش را از فیلمنامه فیلم نشده «حیوان بزرگ» در سال ۲۰۰۰ به فیلم درآورد.

فیلم‌شناسی

مستندها

  • از شهر اودز ۱۹۶۹
  • من سرباز بودم ۱۹۷۰
  • کارگران ۷۱: در نبود ما، چیزی درباره ما نیست ۱۹۷۱
  • زیرگذر ۱۹۷۳
  • عشق اول ۱۹۷۴
  • شرح حال ۱۹۷۵
  • بیمارستان ۱۹۷۶
  • آرامش ۱۹۷۶
  • نمی‌دانم ۱۹۷۷
  • از دیدگاه کارگر شب‌کار هتل ۱۹۷۸
  • Talking Heads سال ۱۹۸۰
  • ایستگاه ۱۹۸۰
  • روز کاری کوتاه ۱۹۸۱

فیلمها

نوشته شده توسط بهمن صادقی در 4:21 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1388/05/04
بیوگرافی ارنست همینگ وی Ernest Hemingway

ارنست همینگوی Ernest Hemingway نویسنده رئالیست و بزرگترین رمان نویس آمریکایی در ۲۱ جولای ۱۸۹۹ در «اوک پارک » (۱) (حومه شیکاگو ) از توابع ایالات « ایلی نویز » (۲) به دنیا آمد و در دوم جولای ۱۹۶۱ در «Ketchum » واقع در ایالت « آیداهو » (۳) خودکشی با اسلحه شکاری اش.

با مرگ او درخشان ترین چهره ی ادبیات قرن بیستم آمریکا ناپدید گردید. پدرش دکتر «کلارنس همینگوی» مردی سرشناس و قابل احترام بود و علاوه بر پزشکی به شکار و ماهیگیری نیز علاقه داشت. دکتر کلارنس همسری داشت پرهیزگار و با ایمان که انجیل می خواند و با اهل کلیسا محشور بود و از او صاحب شش فرزند بود. دومین فرزند این پزشک «ارنست» نامیده می شد. چون پدر و مادرش با هم توافق و تجانس اخلاقی نداشتند ، ارنست از این حیث دچار زحمت و اِشکال بود. مادر به فرزند خود توصیه می کرد که سرود مذهبی یاد بگیرد، اما پدرش چوب و تور ماهیگیری به او می داد که تمرین ماهیگیری کند. در ده سالگی پدرش او را با تفنگ و شکار آشنا ساخت. در دبستان همینگوی احساس کرد که ذهنش برای ادبیات مستعد است و شروع به نوشتن مقالات ادبی، داستان و روزنامه ای که خود شاگردان اداره می کردند، نمود. رفقای وی سبک انشای روان او را می ستودند؛ با وجود این عملاً علاقه و محبتی به او نشان نمی دادند، گویی در نظر آنها برتری و امتیاز گناهی نابخشودنی بود. ارنست به ورزش خیلی علاقه نشان می داد و به قدری در این کار بی باک بود که یکبار دماغش شکست و بار دیگر چشمش آسیب دید! تنفر از خانواده و دبستان هم موجب شد که وی هر دو را ترک گوید. او دوبار گریخت، بار دوم غیبت او چندین ماه طول کشید؛ می گفتند او در به در شده و به شداید و سختی های زندگی تن در داده و تجربیاتی اندوخته است. او گاهی در مزرعه کارگری می کرد، زمانی به ظرف شویی در رستوران ها می پرداخت و مدتی نیز به طور پنهانی به وسیله قطارهای حامل کالای تجارتی از نقطه ای به نقطه ی دیگر سفر می کرد.بالاخره وی تحصیلات متوسطه ی خود را در مدرسه عالی اوک پارک به اتمام رسانید. او با خانواده ی خود تعطیلات تابستانی را در میان جنگلی نزدیک میشیگان که به نزهت و خرمی معروف است، می گذرانید. در آنجا ارنست کوچک لذت شکار و ماهیگیری را دریافت. در سومین سالگرد تولدش، پدرش برای نخستین بار او را به ماهیگیری برد. این گردش، فوق العاده از کار درآمد. اما تابستان هایی که در میشیگان سپری می کردند، به همینگوی چیزی بیش از عشق مادام العمر به مزارع و جویبارها داد. او از میان خاطرات این ایام، محل ها و شخصیت های بعضی از بهترین داستان هایش را بیرون می کشید. همینگوی مناظر آن جنگل ها را در داستان های اولیه خود که در پاریس منتشر می نمود منعکس ساخته است. این نویسنده نیز مانند بسیاری از معاصران خود تحصیلاتی عالی و دانشگاهی نداشت. وقتی در سال ۱۹۱۷ آمریکا هم درگیر جنگ جهانی بزرگ شد، همینگوی با سری پر شور خود را سرباز داوطلب معرفی نمود ولی به خاطر معیوب بودن چشم، ورقه معافی به دستش دادند. در همان اوان با مدیر روزنامه «کانزاس سیتی استار» که در «میدل وست» منتشر می شد آشنا شد و مدت دو ماه رپورتاژهایی برای روزنامه مزبور تهیه می کرد. بعدها نیز رانندگی آمبولانس صلیب سرخ را به عهده گرفت و به جبهه جنگ ایتالیا رهسپار گردید. در زمان جنگ، یک روز که با آمبولانس خود به کمک مجروحین می شتافت زخمی شد، جراحتش وخیم و خطرناک بود و بر اثر آن به وی مدال جنگی ایتالیا دادند و همچنین از دولت متبوع خود مدال نقره ای دریافت داشت. اثر زخم و جراحات این جنگ بعدها در ساق پایش تا مدتها باقی ماند. همینگوی به «شیگاگو»(۴) برگشت و با نویسندگان بزرگی مانند «شروود آندرسون»(۵) و همچنین «جان دوس پاسوس» (۶) آشنا شد. در این موقع دختر جوان و روزنامه نویسی به نام «هدلی ریچاردسون» (۷) علاقه و توجهش را به خود جلب کرد و در نتیجه با هم ازدواج کردند. در سپتامبر ۱۹۲۱ زن و شوهر جوان به صورت دو خبرنگار عازم میدان جنگ یونان و ترکیه شدند. با وجودی که همینگوی از جنگ سابق خاطرات تلخی داشت و دوبار هم زخمی شده بود، میدان جدید نبرد را با آغوش باز استقبال کرد. جنگ ترک و یونان نیز به نفع ترک ها و «کمال آتاتورک» پایان یافت و همینگوی از آنجا به پاریس رفت. در پاریس برحسب توصیه «آندرسون» با «گرترود استن» (۸) نویسنده آمریکایی که در فرانسه موطن اختیار نموده بود، آشنا شد و در مکتب ادبی او به پرورش استعداد نویسندگی خود پرداخت و شروع به نوشتن سرگذشت های کوچک و ساده ای کرد. گرترود استن مردی چاق، جدی و بی گذشت بود با این وصف بین او و همینگوی خیلی زودی علایق و روابطی برقرار گردید و هر دو از معاشرت همدیگر لذت می بردند. همینگوی در پاریس علاوه بر گرترود استن با «پیکاسو» و «سزان» نیز آشنایی یافت. آنها از خواندن نوشته های سلیس، روشن، بی ابهام و در عین حال عامیانه و ساده ی همینگوی که مانند آب صاف و زلال بود استفاده می بردند. نخستین آثار و داستانهای همینگوی سر و صدای زیادی ایجاد کرده بود. آن موقع هدلی همسر همینگوی باردار بود و چون از این طرز شهرت خوشش نمی آمد، روزی با اطلاع شوهرش پاریس را به قصد شیکاگو ترک کرد تا کودکش در دیار خودش متولد شد. در مدتی که هدلی در آمریکا وضع حمل کرد و به پاریس بازگشت، همینگوی چند سرگذشت و نوول تازه به وجود آورد. این نوول ها و داستان ها مانند میخ محکم و سخت بود.

یکی از آنها موسوم به «پنجاه هزار دلار» بود که در آن ماجرای زندگی مرد ورزشکار و مشت زنی تصویر گردیده بود. اسم نوول دیگر وی، «هفته نامه آتلانتیک» (۹) بود که پس از داستان قبلی به وجود آمده و به چاپ رسیده بود و مجله ی پرتیراژی آن را به صورت پاورقی منتشر ساخت. هر کس نوول اخیر را می خواند به چیره دستی و مهارت همینگوی در ادبیات و روان نویسی او پی می برد . خوشبختانه همین نوول بیست صفحه ای اسم نویسنده را بر سر زبان ها انداخت و مشهورش ساخت. انتشار نوول «هفته نامه آتلانتیک» سبب شد که خیلی از روزنامه ها و مجلات از او تقاضای داستان و پاورقی جدید نمایند. وقتی که آنها خواستند با وی قرار داد ببندند، وی رد کرد. نه اینکه از پول و اجرت نویسندگی بدش می آمد ، بلکه اصلاً او فکر نمی کرد که باید آثار قلمی را فروخت. زیرا می گفت: «نویسنده آزاد و سرخود بودن، ارزشش برای من بیش از اینهاست، آنچه آرزوی من است خوب چیز نوشتن است.... با قناعت زندگی می کنم و در عوض هر چه دلم بخواهد چیز می نویسم.» همینگوی در موقع توقفش در پاریس به قدری در غذا قانع بود که یک ظرف سیب زمینی پخته برای هر وعده غذای او فقط پنج فرانک تمام می شد! وی در آثارش فقط از افکار و عقیده خود پیروی می نمود و می دانست اگر بنا شود پای دستمزد به میان آید باید از سلیقه ی شخصی عدول کرد. قطعات گوناگون شعر او در سال ۱۹۲۳ در مجله «شاعری Poetry» چاپ شد و در همین سال همینگوی در شهر «دیژون» (۱۰) فرانسه کتاب کوچکی به نام «سه سرگذشت و ده قطعه شعر» نوشت و به چاپ رسانید.



در سال ۱۹۲۴ کتاب «در زمان ما» را در پاریس انتشار داد که بار دیگر با ملحقات و اضافاتی آن را در آمریکا به چاپ رسانید و نوول های کوتاه و ساده ای را در بین فصول کتاب سابق جای داد. در سال ۱۹۲۷ وی کتاب «مردان بدون زنان» را منتشر کرد. انتشار این کتاب همینگوی را تا مقام یک نویسنده استاد بالا برد و وی را مظهر مکتب خاص داستان نویسی مترقی قرار داد. در همین سال (۱۹۲۷) هدلی - همسرش - با وجودی که با عشق قدم به میدان زناشوئی گذشته بود پیوند و علاقه خود را از او گسست.همینگوی در این باب گفته بود: «هرکس در زنان بزرگواری و وفا بجوید، احمق است.» نویسنده جوان علیرغم این بی وفایی، به زودی با زن دیگری به نام «پولین» پیمان زناشویی بست. پولین، زنی زیبا و دوست داشتنی بود و ریاست گروه نویسندگان روزنامه «وگ» (۱۱) را به عهده داشت. آثار و نوشته های همینگوی با آنکه به حد اعلای شهرت می رسید با پیروزی مالی توأم نبود، ولی وقتی کتاب «بیوگرافی نویسندگان آمریکایی مقیم پاریس» را انتشار داد درهای موفقیت به رویش گشوده شد. این نخستین بار بود که همینگوی می فهمید موفقیت در نویسندگی چه طعمی دارد. همه کسانی - اعم از آمریکایی، انگلیسی و فرانسوی - که این کتاب را خوانده اند، توانایی و قدرت قلم او را ستوده اند و عقیده دارند که در آن تازگی و ابتکار وجود دارد. به دنبال انتشار این کتاب، کتاب دیگری موسوم به «آدم کشها» به منزله ی شاهکاری به عشاق علم و ادب عرضه گردید. در سال ۱۹۲۸ وی اروپا را به قصد اقامت در سواحل اقیانوس ترک کرد. شهر «کی وست» (۱۲) فلوریدا مقدمش را گرامی شمرد. مردم او را با شکم گوشتالو و برآمده و ریش انبوه و یک لقب پاپا در آن شهر دیدند.

ثمره نخستین ازدواج همینگوی پسری بود به نام «جان». «پولین» زن دومش نیز دو پسر برای او آورد، یکی «پاتریک» در سال ۱۹۲۹ و دیگری «گرگوری» در سال ۱۹۳۲.در ۱۹۲۹ وی کتاب «وداع با اسلحه» را منتشر کرد که در آن به جنگهای ایتالیا اشاره نموده است. همینگوی در سال ۱۹۳۲ کتاب «مرگ در بعدازظهر» را انتشار داد. این کتاب از آن نظر که نویسنده حالات و جزئیات مربوط به مرگ را با قلمی سحّـار و سبکی بسیار بدیع تشریح می کند در ادبیات آمریکا و در میان آثار خود او اهمیت فراوان دارد. در سال ۱۹۳۳ وی کتاب «برنده سهمی ندارد» را به رشته تحریر کشید. همینگوی شکارچی بسیار ماهری بود و اغلب برای شکار شیرو حیوانات خطرناک دیگر به سرزمین آفریقا سفر می کرد و تأثراتی را که در این شکارها پیدا کرده بود در کتاب «تپه های سبز آفریقا» منعکس نموده است. وی این کتاب را در سال ۱۹۳۶ منتشر کرد. در همین سال کتاب های «زندگی اهالی پاریس» و «کشتن برای اجتناب از کشته شدن» را نگاشت. درسال ۱۹۴۰ همسر دومش نیز با او قطع علاقه کرد. همینگوی در اواخر همین سال با خانمی رمان نویس به نام «مارتاژلورن» برای سومین دفعه ازدواج کرد. این دو نفر پس از عروسی به «چین» سفر کردند و مدتی هم در «کوبا» به سر بردند.

در سال ۱۹۳۷ وی کتاب «داشتن و نداشتن» را منتشر کرد که شهرتش افزوده گردید.در سال ۱۹۳۸ همینگوی مجموعه داستان های «ستون پنجم» را منتشر نمود. پس از آغاز جنگ های داخلی اسپانیا، وی با عده ای از روشنفکران آمریکا برآن شدند که با جمهوری طلبان اسپانیا همراهی نمایند. همینگوی پس از آن که دوبار در مراحل مختلف جنگ اسپانیا شرکت کرد در «کی وست» فلوریدا ساکن شد و به نوشتن آثار پرارزشی مانند ماجرای «هاری مورگان قاچاقچی» پرداخت. این کتاب خصیصه ی دیگری از ارنست همینگوی را که همان وجدان اجتماعی او است به خوبی آشکار می سازد، چنانکه همین خصیصه در یکی دیگر از شاهکارهای او به نام «ناقوس مرگ که را می زنند؟» اثری که اشتباهاً تحت عنوان «زنگها برای که به صدا در می آیند» ترجمه شده است، به نحو بسیار بارزتری تجلی کرد. کتاب اخیر راجع به جنگ های داخلی اسپانیا است که در سال ۱۹۴۰ منتشر شد و قهرمانش مردی به نام «روبرت جردن» یا خود همینگوی است. همینگوی در دوران جنگ دوم بین المللی رابط ارتش در انگلستان و فرانسه بود و مدتی به جز مقالاتی چند، چیزی منتشر نمی کرد، تا جایی که همشهریانش گمان می کردند که استعداد و قدرت نویسندگی هنرمند محبوبشان رو به زوال رفته است. پس از جنگ در هتل «ویز» اقامت کرد و شروع به نوشتن کتابی درباره دومین جنگ نمود ولی در اثر درد چشم آن را نیمه تمام گذاشت و در عوض به شکار پرداخت. او بعدها رمان کوتاهی که در آن شرح آخرین عشق خود را که مربوط به زن جوانی بود که به یک سرهنگ ترش و تلخ و ناراحت تعلق داشت، نوشت. «ماری ولش» چهارمین زن و یا آخرین همسر او نیز برای روزنامه ها مقاله می نوشت. همینگوی با این زن در «هاوانا» (۱۳) در منزلی به نام «فری ویژی» زندگی می کرد. او کوبا را دوست داشت و از سکوت و آرامش محیط آن جا لذت می برد. در «هاوانا» خیلی از اشخاص به دیدن او رفتند که در بین آنها ستارگان هالیوود و رجال درجه اول اسپانیا نیز بودند و نویسنده بزرگ با ریش سفید و قیافه مقدس از آنها پذیرایی می کرد. در سال ۱۹۵۰ رمان جدیدی از این نویسنده به نام «آن طرف رودخانه در میان درختان» منتشر شد. این کتاب داستان عشق بی تناسب یک افسر پنجاه ساله ی آمریکایی نسبت به یک دختر نوزده ساله ونیزی است. بالاخره در سال ۱۹۵۲ شاهکار جاودان خود را به نام «پیرمرد و دریا» به رشته تحریر کشید و به اوج شهرت و عظمت ادبی صعود کرد و آمریکایی ها دانستند که قدرت هنری نویسنده محبوبشان زوال نپذیرفته است. این اثر بی مانند در سال ۱۹۵۳ به دریافت جایزه «پولیتزر» و در سال ۱۹۵۴ به دریافت جایزه ادبی نوبل نائل گردید. ارنست همینگوی در سال ۱۹۶۱ در گذشت و با مرگش یکی از تابناک ترین چهره های ادبی آمریکا از میان رفت. او معمولاً ساعت پنج و نیم صبح سر از بالین خواب بر می داشت و شروع به کار می کرد و معمولاً بامداد چیز می نوشت و یا مقابل ماشین تحریر آن را دیکته می کرد. بعد از ظهرها اگر هوا مساعد بود به وسیله کشتی یا زورق به صید ماهی می پرداخت. «همینگوی» همیشه فکر می کرد و می گفت: «یک نویسنده باید تماس خود را با طبیعت حفظ کند.» از آثار دیگر وی می توان «سیلابهای بهاری»، «تعظیم به سویس»، «خورشید همچنان می درخشد»، «برفهای کلیمانجارو»، «یک روز انتظار»،

آثار:

  • آثاری که پس از مرگ همینگوی منتشر شده‌است:
  • عید متغیر (عیدی که در مسیحیت زمان مشخصی ندارد)۱۹۶۴ / A Moveable Feast
  • با نام ارنست همینگوی (یادداشت‌های همینگوی از سال‌های اولیه اقامت در پاریس)۱۹۶۷ / Byline: Ernest Hemingway
  • داستان‌های کانزاس سیتی استار ۱۹۷۰ /Stories Cub Reporter: Kansas City Star
  • جزایر در طوفان ۱۹۷۰ / Islands in the Stream
  • (رمان نا تمام) باغ عدن ۱۹۷۰ / The Garden of Eden
  • حقیقت در اولین تابش ۱۹۹۹ / True at the First Light

نوشته شده توسط بهمن صادقی در 12:5 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1388/01/27
آلبر کامو
«آلبر كامو» نويسنده توانا و فيلسوف شهير فرانسوى است كه در كنار «ژان پل سارتر» از روشنگران مكتب «اگزيستانسياليسم» به شمار مى روند.

او كه در سال ۱۹۵۷ در سن ۴۴ سالگى موفق به دريافت جايزه نوبل ادبى شد پس از «روديارد كيپلينگ» جوان ترين نويسنده اى است كه به اين مهم نائل آمده است و همچنين در ميان بزرگان ادبيات پيشين و معاصر خود عمر او كوتاه ترين بود.«آلبر كامو» در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در «موندووى» الجزاير در خانواده اى فرانسوى - الجزايرى به دنيا آمد مادرش صاحب اصل و نسبى اسپانيايى بود و پدرش «لوسين» در جنگ «مارن» كه در سال ۱۹۱۴ و طى جنگ جهانى اول اتفاق افتاد در حين مبارزه داوطلبانه كشته شد و به همين سبب دوران كودكى «كامو» در فقر و تنگدستى گذشت.

در سال ۱۹۲۳ كامو براى تحصيل در آموزشكده اى پذيرفته شد كه در نهايت به ورود او به دانشگاه الجزاير منتهى شد. در اين دوران او در كنار تحصيل، فعاليت ورزشى فراوانى داشت و دروازه بان تيم فوتبال دانشكده بود اما ابتلا به بيمارى سل در سال ۱۹۳۰ به نقطه پايان فعاليت ورزشى و فوتبال «كامو» بدل شد. او كه توانايى مالى چندانى نداشت به ناچار كلاس هاى خود را به صورت نيمه وقت در دانشگاه انتخاب كرد و سه روز از هفته را به كار و كسب درآمد مى گذراند.

از معلمى سرخانه تا كار در موسسه شهاب شناسى مشاغلى بود كه «كامو» به آنها اشتغال داشت. او در سال ۱۹۳۵موفق به اخذ مدرك ليسانس در رشته فلسفه شد و در ماه مه ۱۹۳۶ از تز فوق ليسانس خود با موضوع «پلوتينوس» - كه پيرو مكتب «افلاطونيون جديد» بوده است- دفاع كرد.«كامو» در همان دوران دانشجويى اش بود كه به عضويت حزب كمونيست درآمد و خود دليل اصلى آن را درك اوضاع سياسى اسپانيا مى داند كه در نهايت به جنگ داخلى اسپانيا منجر شد. در سال ۱۹۲۶ حزب كمونيست مستقل الجزاير (PCA) تاسيس شد و در اين اوضاع بود كه «كامو» به همكارى سياسى با حزب مردمى الجزاير (Le Parti du Peuple Algerien) پرداخت كه مشكلات عديده اى بين او و سران حزب كمونيست به وجود آورد.

به همين دليل «كامو» را به طور رسمى «تروتسكى»- صاحب عقايد كمونيستى و طرفدار انقلاب سراسرى جهانى- ناميدند كه به معناى طرد او از كمونيسم استالينى به حساب مى آمد. در سال ۱۹۳۴ او با «سيمون هاى» كه شديداً معتاد به مرفين بود ازدواج كرد و زندگى مشتركشان به دليل عدم تعهد «سيمون» به «آلبر» به جدايى انجاميد. در سال ۱۹۳۵ «كامو» موسسه «تئاتر كارگردان» را بنيان نهاد كه تا سال ۱۹۳۹ برپا ماند. در خلال سال هاى ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۹ «كامو» به نوشتن در روزنامه سوسياليستى «آلجر ريپابليك» مشغول شد و با نوشتن مقالاتى در باب مردمان عربى كه در الجزاير در شرايط سخت زندگى مى كردند عاقبت شغل خود را از دست داد و او به دليل ابتلايش به بيمارى سل از پيوستن به ارتش فرانسه هم بازماند.

در سال ۱۹۴۰ با «فرانسيس فار» ازدواج كرد و كار در مجله فرانسوى «پاريس _ سور» را آغاز كرد. با شروع مرحله اول جنگ جهانى دوم كه آن را جنگ تلفنى مى نامند «كامو» مواضعى كاملاً صلح طلبانه داشت اما او كه در آن زمان در پاريس بود با مشاهده مراسم اعدام «گابريل پرى» در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ اظهار داشت كه اين واقعه موجب تبلور نفرت او از آلمان ها شده است.

پس از اين واقعه او به «بوردو» نقل مكان كرد و در همان سال نوشتن اولين آثار ادبى خود «بيگانه» و «افسانه سيسى فوس» را به پايان رسانيد. او در سال ۱۹۴۲ به الجزاير بازگشت. «كامو» در خلال جنگ جهانى اول به هسته مقاومت فرانسه با نام «كومبات» پيوست و نشريه اى زيرزمينى هم به همين نام منتشر كرد. هدف اصلى اين گروه فعاليت عليه حزب نازى بود و كامو در سال ۱۹۴۳ به سردبيرى نشريه سازمان مقاومت درآمد. با آزادسازى پاريس به دست متفقين «كامو» به ادامه مبارزه مطبوعاتى اش تاكيد كرد و هنگامى كه روزنامه «كومبات» به نشريه اى با اهداف اقتصادى تبديل شد «كامو» از سمت سردبيرى استعفا داد.

پس از جنگ، «كامو» سفرى به سراسر آمريكا انجام داد و در باب اگزيستانسياليسم فرانسوى سخنرانى هاى متعدد انجام داد. او كه داراى تمايلات سياسى چپ بود با انتقاد شديد از سياست هاى كمونيسم هيچ گاه در احزاب كمونيست دوستى نيافت. در سال ۱۹۴۹ بيمارى سل او تشديد شد و براى دو سال در تنهايى زندگى كرد. در سال ۱۹۵۱ «شورشى» را منتشر كرد كه تحليلى فلسفى از مقوله شورش و انقلاب است. او كه در دهه ۵۰ زندگى خود را وقف فعاليت هاى بشردوستانه كرده بود در سال ۱۹۵۲ از فعاليت در يونسكو استعفا داد. در سال ۱۹۵۳ او از معدود سياستمداران چپى بود كه به انتقاد از سياست هاى برخورد شوروى با اعتصابات كارگرى پرداخت. «كامو» در ۴ ژانويه ۱۹۶۰ در يك سانحه رانندگى جان سپرد. او پيشتر در جايى گفته بود كه مضحك ترين و بى معنا ترين نوع مردن مرگ در اثر تصادف و رانندگى است.

 

نوشته شده توسط بهمن صادقی در 16:25 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1387/10/19
زندگینامه آنتون چخوف
آنتون چخوف در هفدهم ژانویه سال 1860 در "تاگانرک" به دنیا آمد. ابتدا در مدرسه یونانی "کلیسای امپراطور قسطنطنین" و بعد در مدرسه "گرامر" تاگانرک به تحصیل پرداخت.



تصویر


چخوف تحصیلات پزشکى خود را در سال 1879در دانشکده پزشکى دانشگاه مسکو آغازکرد. در زمان دانشجویى، براى گذران زندگى خود و خانواده اش ، صدها داستان کوتاه نوشت .

چخوف دیپلم دانشکده پزشکی را در سال 1884 گرفت .تابستان آن سال برای استراحت به «بابکیو» رفت و در آنجا با «ساروین» مدیر روزنامه معروف پترزبورگ آشنا شد.
نامه های چخوف به ساورین معروف است و این مرد ناشر غالب آثار بعدی چخوف می باشد. در سال 1886 اولین نمایشنامه اش را به نام «آواز قو» در یک پرده تنظیم کرد و در سال 1877 مسافرتی به جنوب روسیه داشت که تأثیرات خاص آن سفر در اثر معروفش به نام «استپ» آشکار است.
آثار معروف چخوف در این سال عبارتست از «هنگام سحر» که مجموعه داستان است و «ایوانف» یک نمایش چهار پرده ای که هم در مسکو و هم در پترزبورگ به نمایش گذارده شده است.
در سال 1888 با جمعی از دوستان و از آن جمله «ساروین» به کریمه رفت و در آنجا داستانهای معروف «استپ، روشنایی ها، جشن تولد، زنگها» را نوشت و لطیفه ای به نام «خرس» در یک پرده تنظیم کرد.
در سال 1888 جایزه پوشکین (به مبلغ 500 روبل» به وسیله آکادمی علوم امپراطوری به او اعطا شد و در سال بعد عضو جمعیت دوستداران (ادبیات روسی) شد و در همین سال بود که نمایش «دیو جنگل» را در چهار پرده تنظیم کرد. لطیفه «خواستگاری» را در یک پرده و داستان معروف «افسانه خسته کننده، از دفتر یادداشت یک پیر مرد» را نوشت.
در 1891 «فراریان ساخالین»، «دوئل» و «زنان» را نوشت و سفری به اروپای غربی کرد. در سال 1892 به ایالت نوگورود رفت تا به قحطی زدگان آن ناحیه کمک کند و سازمانی برای امداد به آنها ایجاد کرد و خودش هم از مسکو به ده «میلخوف» نقل مکان کرد و در دهکده مزبور هم به مبارزه بر علیه بیماری وبا که تازه شایع شده بود پرداخت.
آثار معروفش در این سال عبارتست از داستانهای: اطاق شماره 6- ملخ- زوجه- در تبعید- همسایگان.
در سال 1893، «داستان مرد ناشناس» و یادداشتهای معروف مسافرت به سیبری را تحت عنوان «جزیره ساخالین» منتشر کرد.
دکترها توصیه کردند که به کریمه و یا جنوب فرانسه مسافرت کند و در این سالها و سالهای بعد بود که آثار زیر از زیر قلم استادانه چخوف به در آمد: «خانه با مزانین» نمایشنامه «شاهین دریا» داستان بلند «سه سال» و داستانهای کوتاه «جنایت»، آریادانا و «زن». و در سال 1897 به خرج خود در ده های روسیه از جمله همان دهکده ملیخوف مدرسه بنا کرد. برای راحتی دهقانان آن نواحی رنج بسیار برد و داستان های معروف «زندگی من»، موژیکها»، «درگاری» و «دریک نقطه محلی» را به رشته تحریر در آورد.
در این سال داستانهای «آدم توی جلد»، «یونچ»، «مستأجر»، «شوهر»، «خانم مامانی» را نگاشت و در سال بعد (سال 1899) داستانهای «خانم و سگ ملوسش» و «درراوین» را به رشته تحریر درآورد.

همچنین از سال 1891، چخوف کار خود را به عنوان پزشک عمومى در دهکده ملیخووا ، در فاصله 80کیلومترى جنوب مسکو، آغازکرد. بیماران از 50کیلومترى آنجا، پیاده یا با گارى می‌آمدند تا پزشک جدید را ببینند. آنها سحرگاه در مقابل مطب به صف می‌ایستادند و در برابر دریافت مراقبت هاى پزشکى معامله پایاپاى می‌کردند. چخوف جزئیات را ثبت می‌کرد، به رایگان دارو می‌داد و ظرف کمتر از 6 ماه ، 576ویزیت خانگى انجام داد. در ماه ژوئیه ، براىکمک به تحت کنترل درآوردن همه گیرى ویرانگر وبا به سمت مأمور سلامت عمومى ناحیه گماشته شد. درکمتر از 2 ماه ، تقریبا 1000 بیمار را ویزیت کرد. با شروع زمستان، همه گیرى وبا پایان یافت اما چخوف کاملا از پاىدرآمده بود.

روشن نیست که چرا با وجود مرگ برادرش نیکلاس در اثر سل ، او نسبت به حملات بیماری سل بی اهمیت بود. بیمارى او درساخالین بدتر شد اما در بازگشت به مسکو، تا سال 1897از دریافت مراقبت پزشکى امتناع کرد تا زمانیکه بیماری اورا به شدت مورد حمله قرار داد . بنا بر توصیه دکتر آلکسى اوسترومف ، -یکى از اساتید او در دانشکده پزشکى- چخوف براى علاج کامل ، به یالتا و سپس به یک مرکز نگهدارى بیماران مبتلا به سل در دریاى سیاه عزیمت کرد. البته ، او به جاى استراحت ،مشغول برنامه اى براى دریافت اعانه جهت احداث آسایش مسلولین شد.
در سال 1900 به عضویت «آکادمی علوم» درپترزبورگ انتخاب شد و نمایشنامه سه خواهر را هم در آن سال تنظیم کرد.
در این سال وضع جسمیش روز به روز بدتر می شد در سال 1901 با «اولگاکنیپر» ستاره «تاترهنری» مسکو ازدواج کرد .
او همچنین درهمین مدت 3 شاهکار خود را نوشت : "بانوى صاحب سگ(1899)، سه خواهر ( 1900)، و باغ آلبالو (1903)..
در ماه مه سال 1904 دیگر قادر نبود که از تخت به زیر آید و به اتفاق زنش به یک آسایشگاه آلمانی در «بادن وایلر» رفت و در همان آسایشگاه در سن چهل و چهار سالگی در ماه ژوئن سال 1904 بدرود زندگی گفت و جسدش را به مسکو حمل کردند و آنجا در گورستان کلیسای «نودویشی» دفن کردند.

کنستانتین استانیسلاوسکى، رئیس سالن تئاتر معروف هنر مسکو،تصمیم گرفت تا نخستین نمایش باغ آلبالو را در 17ژانویه سال 1907درگرامیداشت 44سالگى چخوف و 25ساله شدن عمر نویسندگى وى به نمایش درآورد.

بررسی آثار چخوف

اولین اثر چخوف در روزنامه فکاهی «استروکوزا» انتشار یافت و در عرض هفت سالی که در دانشکده طب به تحصیل اشتغال داشت چهارصد اثر مختلف از داستان، رمان و یادداشت و مقاله و غیره انتشار داد که معروفترین آنها: «دکتر بی مریض»، «مرد زود رنج» و «برادرم» بود.
چخوف حدود400داستان کوتاه و 6 نمایشنامه بلند نوشت . شهرت او به عنوان نمایشنامه‌نویس به خاطر نمایشنامه هاى مرغ دریایی، دایی وانیا، سه خواهر، ایوانف و باع آلبالوست . یش از 70فیلم براساس نمایشنامه ها و داستانهاى وى ساخته شده‌اند. قهرمانان اصلى نمایشنامه هاى او را بورژواهاى معمولى، ملاکان کوته فکر و آرسیتوکرات هاىکوچک تشکیل می‌دهند. آنها با واژگانى معمولى رنج هاى زندگى عادى را بیان میکنند. مطلب قابل توجه این نمایشنامه ها، نه حرکات نمایشی بلکه روانشناسی(امیدهاى بربادرفته ، فرصت هاى ازدست رفته ، دلدارى و پذیرش قضا و قدر) است . داستانهای کوتاه او قسمت هایى غیرقابل قضاوت ، بدون پایان ، فراموش نشدنى و در برخى موارد تکان دهنده از زندگى را یاد می‌کنند. این داستانها، امروزه هما‌‌ن‌قدر جدید و مبتکرانه هستند که یک قرن پیش بوده‌اند.

پزشکان، شخصیت هاى برجسته داستانهاى چخوف را تشکیل می‌دهندکه البته همیشه تحسین نمی‌شوند. درایوانف ، اولین نمایشنامه بلند چخوف ، دکر لوف نه تنها نمی‌تواند افسردگى ایوانف را تشخیص دهد بلکه از درمان بیمارى سل همسر وى نیز عاجز است . دورن ، یک پزشک دهکده درمرغ دریایی پس از 30سال طبابت همه چیز زندگى خود را از دست می‌دهد و مانند لوف بیش از آنکه شفادهنده باشد، اشتباه می‌کند. در سه خواهر، دکتر چبوتیکین یک شکست خورده الکلى، تصدیق می‌کند که تمام دانش خود درباره پزشکى را از یاد برده است . میخاییل آستروف ، پزشک دهکده درعمو وانیا زندگى خود را چنین توصیف می‌کند: "صبح تا شب را سر پا ، بدون لحظه اى آرامش سرى می‌کنم و سپس نگران از آنکه توسط بیمارى فراخوانده شوم ، زیر پتو می‌خوابم . در تمام این اوقات ، یک روز مرخصى هم نداشته ام ." مطمئنا ، این صداى دکتر چخوف است که از زبان دکتر آستوف می‌شنویم .

زندگی چخوف از نگاه خودش


من آنتون چخوف در هفدهم ژانویه سال 1860 در "تاگانرک" به دنیا آمده ام. ابتدا در مدرسه یونانی "کلیسای امپراطور قسطنطنین" به تحصیل می پرداختم بعد در مدرسه "گرامر" تاگانرک به تحصیل خود ادامه دادم. در سال 1879 به دانشگاه مسکو رفتم و در دانشکده پزشکی نام نویسی کردم. در آن موقع عقیده مبهم و اطلاع گنگی از دانشکده ها داشتم و یادم نیست که چرا دانشکده پزشکی را انتخاب کردم. اما بعدها هم از این انتخاب خود پشیمان نشدم. در همان سال اول دانشکده به نویسندگی در مجلات هفتگی و روزنامه ها پرداختم و وقتی دانشکده را تمام کردم نویسندگی حرفه ام شده بود. در سال 1888 جایزه پوشکین به من عطا شد در سال 1890 به جزیره ساخالین رفتم که کتابی درباره تبعیدیها بنویسم.

در زندگی ادبی بیست ساله ام صرفنظر از گزارشهای حقوقی، یادداشتها مقالاتی که روز به روز در روزنامه انتشار دادم ام -که پیدا کردن و جمع آوری آنها مشکل است- بیش از سیصد داستان و افسانه نوشته و به چاپ رسانده ام. نمایشنامه هم برای تئاتر تنظیم کرده ام.

بی شک تحصیلات من در دانشکده پزشکی تأثیر مهمی بر آثار ادبیم داشته است. اطلاعات پزشکی نیروی مشاهده مرا تقویت کرده است و دانش مرا نسبت به جهان و مردم غنی و سرشار کرده است. ارزش حقیقی این علم و تأثیر آن را در آثار ادبی من فقط یک دکتر می تواند درک بکند و بعلاوه تأثیر مستقیم علم پزشکی در آثار من چنان بوده که از خیلی اشتباهات بر کنار مانده ام. آشنایی من با علوم طبیعی و با متد و روش علمی همیشه مرا در راه منطقی نگاه داشته است و من تا آنجا که ممکن بوده است کوشیده ام که اصول علمی را مورد ملاحظه قرار بدهم و آنجا که رعایت و پیروی از اصول علمی امکان نداشته است اصلاً از نوشتن چنان مطلبی صرفنظر کرده ام.

این را باید اضافه کنم که ابداع هنری همیشه با اصول علمی وفق نمی دهد. مثلاً محال است که روی صحنه، مرگ یک نفر سم خورده را ،آنگونه که در عالم واقع اتفاق می افتد نشان داد. اما می توان با رعایت اصول علمی آن صحنه را به طبیعت نزدیک کرد. چنانکه خواننده یا تماشاچی در عین حالی که کاملاً به ساختگی بودن و عدم واقعیت آن صحنه واقف است ،دریابد که با نویسنده مطلعی سرو کار دارد.

چخوف از نگاه ماکسیم گورکی

"انسان وقتی داستان های چخوف را می خواند خود را در یکروز غمناک اواخر پائیز احساس می کند. هوا صاف و شفاف است، طرح درختها وخانه های تنگ و مردمان تیره و اندوهگین کاملاً آشکار است. همه چیز غریب، بی حرکت، بی امید و تنهاست. افق آبی رنگ و خالی، و به آسمان رنگ پریده ای منتهی می گردد. و نفس آن بر روی زمین بطور وحشتناکی یخ کرده است. زمین هم از گل و لای یخ بسته ای پوشیده شده است. فکر نویسنده بسان خورشید پائیزی با طرح خاصی جاده های یکنواخت، کوچه های کج و معوج، خانه های کثیفی که مردمان بیچاره و درمانده و ناچیز در آنها زندگی می کنند، مردمانی که از ناراحتی و تنبلی نزدیک است خفه بشوند و خانه ها را با جنجال و غو غای خواب آلوده و نامعقولی انباشته اند.
در آثار چخوف صفی از مردان و زنان از برابر ما می گذرند. آنها بنده عشقشان، بنده حماقتشان و بنده بیکارگی و غلام طمع خودشان هستند. و همه چیز خوب زندگی را برای خود می خواهند. بردگان ترسویی که به زندگی سیاهشان چسبیده اند. با انحراف، کج و کوله و بی هدف رد می شوند. زندگی را از حرفهای مفت و بی ربط خود راجع به آینده پر می کنند. و حس می کنند که در حال حاضر در جهان جایی برای آنها نیست.

غالب این مردمان خوابهای خوشی را جع به زندگی آینده بعد از دویست سال دیگر می بینند. اما خودشان به این فکر نمی افتند که از خود بپرسند اگر آنها بنشینند و به خواب و خیال بپردازند کی زندگی بشر را سر و سامان خواهد داد و او را سعادتمند خواهد کرد؟

پیشاپیش این مردم محزون وتیره دل و نومید انسان تیزبین بزرگ و دانشمندی قرار گرفته است. او به تمام ساکنین درمانده و افسرده کشورش نظر می اندازد با تبسمی محزون، با آهنگی ملایم و سرزنشی عمیق، با دردی در دل و انعکاسی از آن درد بر چهره، با صدایی صمیمی و زیبا به آنها می گوید:

دوستان من بد زندگی می کنید، اینگونه زیستن شرم آور است!

نوشته شده توسط بهمن صادقی در 12:30 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1387/06/07
زندگینامه ساموئل بکت
13 آوريل  1906 (24 فروردين 1284) دابلين – ايرلند
22 دسامبر 1989 (31 شهريور 1367) مونپارناس – پاريس
برندة جايزة ادبي نوبل 1969

ساموئل بكت نمايشنامه نويس ايرلندي در سال1906 زندگي‌‌‌أي را آغاز كرد كه همواره تا پايان عمرش وي را از آن خلاصي نبود، او را به عنوان اوّلين ابزورد نويسي مي‌‌شناسند كه شهرت جهاني يافت. وي از همان نوجواني پيوسته احساس تنهايي و اندوه مي‌كرد، زندگي‌‌اش را ساعتها در رختخواب مي‌گذراند، از بودن و هم صحبتي با مردم به خصوص زنان گريزان بود و به قدري ضعف و نوميدي بر او غلبه كرده بود كه بايد ساعتها مشروب مي‌‌نوشيد تا قادر به صحبت كردن باشد.
در سال1928 در پاريس با جيمز جويس آشنا شد كه در زمان كوتاهي از مريدان وي گشت، در بيست و سه سالگي مقاله‌أي به دفاع از جويس به نام اوپس مگنوم نوشت كه از او در مقابل تقاضاي عامّة مردم راحت طلب براي قطعات ساده فهم جانبداري كرد. وي ملاقات‌هاي طولاني با جويس ‌داشت تا جايي كه شايع شده بود آن دو ساعت ها در سكوت مي‌نشينند  و هر دو از دلتنگي و غصّه رنج مي‌برند. وي در زندگي, كسي را به تنهايي‌‌اش دعوت نمي‌كرد، او يكبار در دفتر خاطراتش به دختر جيمزجويس اظهار علاقه كرده بود امّا زماني كه ديگر مرده بود و احساس انساني نداشت.
 در سال 1930 اوّلين جايزه ادبي‌اش را به مبلغ ده پوند براي شعري با عنوان هرسكوپ كسب كرد و پس از آن مقاله‌أي درباره مارسل پروست نوشت كه زمينة مشغوليّت ذهني او درباره گذشت بيهوده زندگي انسان و تكرار عادات و اموري است كه هيچ نتيجه‌أي ندارد. اين انديشه موجب شد تا وي مقامش را در دانشكده تيريستي رها كند و به دوره گردي روآورد. او در طيّ اين مدّ‌‌ت از ايرلند,فرانسه و آلمان عبور كرد و وقتش را صرف نوشتن شعرها و داستان‌هايش كرد و كارهاي حيرت‌انگيزي براي گذران زندگي.
وي عاقبت در سال 1937 در پاريس ساكن شد كه در آنجا توسّط مردي به منظور درخواست پول خنجر خورد. پس از بهبودي براي ملاقات ضاربش به زندان رفت وقتي كه از او علّت عمل را جويا شد شخص به فرانسوي پاسخش را دادكه بعدها در ارائه بعضي از شخصيت‌هاي گيج و گمشده در آثارش از آن استفاده كرد.

با وجودي كه زبان اصلي وي و زبان بين المللي انگليسي بود همة كارهايش به فرانسه نوشته
شده است و اين بيانگر آن است كه او نظم و صرفه‌‌‌‌جويي در احساسات را كه يك زبان غير
مادري بر او تحميل مي‌كرد, خواستار بود.

در طول جنگ جهاني دوّم پاريس توسّط آلمان‌ها به اشغال درآمد امّا بكت در همان جا ماند و به جنبش زيرزميني«نهضت مقاومت» ملحق شد تا سال 1942 كه بسياري از اعضاي گروهش دستگير شدند و او مجبور شد كه با زن فرانسوي الاصلش به منطقة اشغال نشده بگريزد.
در سال 1945 بعد از آزادي پاريس از دست آلمان‌ها, به پاريس بازگشت و دورة پركاري‌اش را به عنوان يك نويسنده آغاز كرد. آثار وي در 5 سال بعدي شامل  ا لوتريا- درانتظارگودو-بازي نهايي-رمان‌هاي مولوي، مالونه مي‌ميرد، غيرقابل نامگذاري، مرسيداِركامير-دو كتاب داستان كوتاه و يك كتاب انتقادي بود.
اوّلين نمايش بكت «الوتريا» آيينه‌‌أي بود از جستجوي خودش به دنبال آزادي، چرخشي پيرامون جستجوهاي مرد جواني كه از خانواده‌اش و از قيود اجتماعي‌اش مي‌برد. بكت موقعيّتش را به عنوان يك نمايشنامه نويس مطرح در آوريل 1957 به دست آورد.يعني زماني كه دوّمين اثر مطرحش«بازي نهائي» به زبان فرانسه در تئاتر رويال شهرت لندن به نمايش درآمد.
با وجودي كه زبان اصلي وي و زبان بين المللي انگليسي بود همة كارهايش به فرانسه نوشته شده است و اين بيانگر آن است كه او نظم و صرفه‌‌‌‌جويي در احساسات را كه يك زبان غير مادري بر او تحميل مي‌كرد, خواستار بود.
كارهاي نمايشي بكت بر عوامل اساسي نمايش تكيه ندارد، او به پلات-شخصيّت پردازي و گره گشايي نهائي كه تاكنون به عنوان اصول اصلي نمايش تلّقي شده‌‌‌‌‌اند به صورت يكسري از تصّورات واقعيت نما نگاه مي‌‌‌كند. براي او زبان بي‌‌‌ فايده است چرا كه نگاه وي به جهان يك نگاه اسطوره‌أي است، مردمش به عنوان مخلوقاتي تنها هستند كه تلاش احمقانه‌‌أي دارند براي اظهار چيزهاي غير قابل اظهار و شخصيّت‌‌‌هايش در خلاء رؤيا مانند وحشتناكي كه ناشي از فشار احساسات گمراه كننده اندوهناك و كوشش‌‌هاي عجيب براي برخي ارتباطات است زندگي مي‌كنند.


در انتظار گودو
اوّليّن پيروزي واقعي‌‌بكت در ژانويه 1953 اتفاق افتاد يعني زماني  كه«درانظارگودو» در تئاتر بيبيلون به اجرا درآمد.
«در انتطار گودو» توسط گروهي از بازيگران كارگاه نمايش سانفرانسيسكو در بازداشتگاه سن‌‌‌كؤنتين براي بيش از هزاروچهارصد مجرم به نمايش در آمد. در تمام طول اين نمايش, استراگون و ولاديمير- دو شخصيت اصلي اين نمايش – منتظر شخصي به نام گودو هستند. آنها هرگز اين شخص را نديده اند بلكه تنها نام او را شنيده اند .
در پرده اول صحنه از تلي كم ارتفاع و يك درخت لخت بيد تشكيل شده است . در صحنه ي دوم تنها تغييري كه با آن مواجه ايم اين است كه درخت يك برگ زده است.
در اين نمايش همه چيز حاكي از تكرار و سر در گمي بازيگران دارد.
آن هاهرروز به انتظار آمدن گودو در زير درخت به سر مي برند, هر شب در يك راه آب مي خوابند, هر روز پسركي از طرف گودو براي آن هاپيام مي آورد و هر روز ناچارند پوتين هايي به پا كنند كه آزارشان مي دهد.  آن ها در وضعيتي مشابه هم به سر مي برند, هر دو گويي زمان را از دست داده اند, نمي دانند پسرك را دقيقا كي ديده اند , گودو كي قرار است بيايد يا كجا با آن ها قرار ملاقات دارد يا امروز چند شنبه است  (فرقي هم برايشان ندارد)
هر دو از تنهايي رنج مي برند, آن ها براي فرار از انتظار , تصميم مي گيرند كه خودشان را دار بزنند اما شاخه ي درخت تنها ظرفيت يكي از آن ها را دارد پس ديگري تنها مي ماند وبعد از ترس تنها ماندن از اين كار صرفنظر مي كنند.اين ترس از تنهايي به قدري است كه حتي وقتي استراگون مي خوابد و ولاديمير سريعا او را از خواب بيدار مي كند و اظهار مي كند كه من احساس تنهايي مي كنم.
يكي از مشخصه هاي ديالوگ آن ها پيش كشيدن موضوعاتي است كه بي مقدمه و بي نتيجه مطرح مي شود در حرف زدنشان مدام از اين شاخه به آ ن شاخه مي پرند . صحبت  به دزد ـ كتب مقدس ـ توبه كردن ـ خنديدن ـ هويج و شلغم مي كشد(صحبت‌هاي احمقانه و مزخرف مي‌كنند)و در پايان همچنان به انتظارگودو مي‌نشينند كه بيايد.
پس از پايان اين تئاتر در كمال تعجّب نمايش ارائه شده يك موفقيّت بزرگ بود. زندانيان به خوبيِ ولاديميرو استراگون مي‌‌‌فهميدند كه زندگي يعني انتظار-وقت‌‌كشي و درآويختن به اميدي كه در واقع شايد جايي در اين گوشه كنارها باشد، اگر امروز نشد شايد فردا.
 بكت در سال1969 جايزه ادّبيات نوبل را به دست آورد وي تا پيش از مرگش كه در 1989 اتّفاق افتاد به نوشتن مشغول بود امّا بار مسؤليّت نوشتن از هر كاري  براي او سنگين‌ و سنگين‌‌‌‌تر شد تا جايي كه در پايان گفت: «هر كلمه برايم زندگي غيرضروري بر سكوت و پوچي است».

سال شمار زندگي بكت:
1906ساموئل بكت، متولّد(13 آوريل) در فاكس راكِ دوبلين، جوان‌‌ترين پسر مي و بيل‌‌‌بكت.
1920    به مدرسة پورتورا رويال مي‌رود.
1923    به تيرنيتي كالج دوبلين مي‌‌رود، و فرانسه و ايتاليايي مي‌خواند.
1928    براي اوّلين بار به پاريس حركت مي‌كند، و در اِكول نورمال سوپريور كرسي استادي مي‌گيرد. در پاريس با توماس مك گريوي ملاقات مي‌كند، و او بكت را به جويس معرّفي مي‌كند.
1929    مقالة «دانته…برونو…ويكو…جويس» و «پيش فرض»(داستان كوتاه) منتشر مي‌شود.
1930    «هورسكوپ» منتشر مي‌شود. به دوبلين برمي‌‌‌‌‌‌‌گردد.
1931    كتاب پروست منتشر مي‌شود.
1932    پستي را در تيريستي كالج دوبلين قبول مي‌‌كند و به پاريس حركت مي‌‌كند. بازگشت به دوبلين.
1933    مرگ پسر.More Pricks Than Kicks (داستان‌هاي كوتاه) براي انتشار پذيرفته مي‌شود. در پايان سال به لندن مي‌رود و به روان درماني مي‌پردازد.(درمان وي تا سال 1935 طول مي‌كشد).
1934    در كلاس ك.گ يونگ شركت مي‌كند و رمان مورفي را مي‌نويسد. كتاب اشعار
Echoes Bones and Other Precipitates  منتشر مي‌شود. در پايان سال به دوبلين برمي‌گردد.
1937    مورفي براي چاپ پذيرفته مي‌شود.
1938    در حاليكه شب هنگام در پاريس قدم مي‌زند، با چاقو مورد حمله قرار مي‌گيرد، در طول درمان رابطه‌أي را با سوزان دِشوو-دومزينل شروع مي‌‌كند، كه تا پايان مرگ ادامه مي‌يابد. مورفي منتشر مي‌شود.
1939    به پاريس مي‌رود و براي آخرين بار با جويس ملاقات مي‌كند. به پايتخت برمي‌گردد و به جنبش مقاومت مي‌پيوندد.
1942    همراه با سوزان به دهكده‌أي در واكلوز مي‌گريزد.
5-1942 وات را مي‌نويسد.
6-1945 در پايان جنگ به ديدار خانواده‌اش در ايرلند مي‌رود، و در آن جا به بصيرتي بنيادين در مورد ماهيّت نوشته‌هايش دست مي‌يابد.
53-1946 دور
ه فعّاليّت خلاقانة متراكم. كتاب‌‌‌هاي
The Nouvelles، مرسيه و كامير، تريلوژي (مولوي،1951، مالون مي‌ميرد، 1951، و بي نام و نشان، 1953)، متن‌هايي براي هيچي، و دو نمايشنامة Eleutheria  و در انتظار گودو را مي‌نويسد.
1950    مرگ مادر.
1953    گودو در پاريس اجرا مي‌شود.
1955    اوّلين اجراي گودو در لندن. دست آخر را شروع مي‌كند.
1956   
All That Fall را مي‌نويسد.
1957    دست آخر (در فرانسه) در لندن اجرا مي‌شود.
1958    دست آخر در لندن، همراه با آخرين نوار كراپ اجرا مي‌شود.
1960    نوشتن روزهاي خوش را آغاز مي‌كند.
1961    چگونه است را منتشر مي‌كند. ازدواج با سوزان.
1962    بازي را مي‌نويسد. روزهاي خوش در لندن اجرا مي‌شود.                         
1964    فيلم برداري از فيلمِ فيلم(با كارگرداني آلن اشنايدر). بازي در لندن اجرا مي‌شود.
1966    مجموعه داستان
Tetes Mortes  منتشر مي‌شود.                                  
1969    جايزه نوبل ادبيّات را مي‌برد.     
1972    من نه را نوشته و اجرا مي‌شود.
1975   
Foot falls را مي‌نويسد.
1979    قطعه‌أي مونولوگ به روي صحنه مي‌رود. گروه  منتشر مي‌شود.
1982    فاجعه را مي‌نويسد.
1986   
Stirring Still  را مي‌نويسد.
1988    به بيماري پاركينسون مبتلا مي‌شود. و «
واژه چيست» را مي‌نويسد.

1989
   
مرگ سوزان (17 ژولاي)، بكت در 22 دسامبر همان سال مي‌ميرد.


 

نوشته شده توسط بهمن صادقی در 22:44 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1387/05/14
زندگینامه جک لندن
نام اصلی:  John Griffith/جان گریفیث

نام مستعار Jack London/جک لندن :

محل تولد: سانفرانسیسکو

سال تولد:  1876

رمان‌نویس امریکایی (1876-1916) جک لندن در سانفرانسیسکو زاده شد. او پسر نامشروعی بود که پس از ازدواج مادرش با جان لندن نام خانوادگی او را یافت. جک دوره کودکی را به دشورای گذراند و برای کمک به وضع مالی خانواده، به شغلهای گوناگون دست زد، مانند روزنامه فروشی، کارگری در لباسشویی، پیشخدمتی در کافه‌های بندری و کارگری در کشتی؛ گاه نیز به سبب ولگردی به زندان می‌افتاد.

«جک لندن» تمام خشونت و حزن سبک ناتورالیسم را در آثارش به تصویرمیکشد. خواندن داستانهای «لندن» چنین بدست میدهد که زندگی او آهنگ تلخی داشته و ریشه در زندگی تلخ پدر و مادرش دارد.
«فلورا»،مادرش، از آغاز زندگی، خوشبخت نبود. او تب تیفویید گرفته و نه تنها زیبایی خود را از دست داده بود بلکه ناتوانی جسمی همچون دید بسیار کم نیز بر نگونبختی او میافزود. «فلورا» موهایش را از دست دادهبود و تا آخر زندگی از کلاهگیس استفاده میکرد. شماره کفشش نیز هرگزاز 12 بچگانه بزرگتر نشد. تب، افسردگی او را افزایش میداد. او همواره درباره چیزهای اطرافش، مانند برتری نژاد گذشتگانش، یاوه سرای میکرد.«فلورا» تنها فرزند خود را از کودکی با این تفکر بزرگ کرد که سیاه پوستان قابل اعتماد نیستند. («جک لندن» در تمام زندگی بر این باور بود که انگلوساکسونها نژاد برتر آمریکا هستند.)
«فلورا» در25 سالگی از خانواده جدا شد و پس از تجربه دوره کوتاه زندگیاش در سیاتل، مسیر سن فرانسیسکو را در پیش گرفت؛ چون این شهر کوچک به مکانی برای هجوم جویندگان طلا تبدیل شده بود و «نجیب زادگان سوار بر قطار» به آنجا میرفتند. چند 10 هزار مهاجر نیز، با آرزوی رسیدن به زندگی بهتر، مسافر این نقطه از جهان بودند.«فلورا» در ابتدا برای پرداخت هزینههای زندگی به آموزش پیانو پرداخت. او در سال 1874 با مردی بنام «ویلیام چینی»، که یک ستاره شناس بود، آشنا شد. «چینی» احساس شیدایی «فلورا» را با احضار روح بیشتر میکرد. آنها با کمک یکدیگر مکانی را برای احضار روح دایرکردند. «فلورا» در ازای ارتباط برقرار کردن با روح گذشتگان مشتریانش و فرستادن پیام برای آنها پول دریافت میکرد، اما درآمدش کفاف اجاره محل را نمیداد. «ویلیام» تمایل داشت کار تمام وقتش در مجله را رها کند. او بر این باور بود که ستاره شناسی یک دانش است و فکر میکرد که زن و مرد میتوانند با کمک گرفتن از دانش ستاره شناسی دارای فرزند شگفتانگیزی شوند.
«فلورا» در 12 ژانویه 1876 چنین پسری را به دنیا آورد: کودکی که نتیجه عشق حرام آنها بود و «نشانه شرم مادر». او را «جک» نامید. باردار شدن «فلورا» از رسیدن او به ثروت جلوگیری کرد و زایمان نیز توان جسمی اندکش را از او گرفت، ودیگر بنیه لازم را برای تغذیه کودکش نداشت.«جک» را برای مدت هشت ماه به دایهای به نام «مامی جنی» سپردند و او نیز همچون فرزند خود از او نگهداری می کرد. در همین زمان، «ویلیام چینی» ، بی خبر، «فلورا» را تنها گذاشته و از مسئولیت نگهداری خانواده گریخت. تنها چند ماهی از فرار « چینی» گذشته بود که «فلورا» با مردی بنام «جان لندن»، سرباز قدیمی جنگهای داخلی آمریکا که از همسرش جدا شده بود و دو دختر داشت، ازدواج کرد و همه در یک آپارتمان کوچک ساکن شدند.وقتی «جک» به کانون خانواده بازگرداندهشد، «الیزا»، خواهر ناتنیاش، مسئولیت مادری او را بر عهده گرفت. «الیزا» بعدها تبدیل به محبوبترین زن زندگی «جک لندن» شد.«جان لندن» نیز نام خود را بر او گذاشته_«جک لندن» پیش از این با نام «جان گریفیث چینی» شناخته میشد_ و همچون پدر مهربانی او را دوست میداشت.«فلورا» وضعیت مناسبی نداشت وبیقراری، وضعیت روانی متغیر، از کارافتادگی مغزی و حملههای قلبی او تمام خانواده را پژمرده کردهبود. اما این تاثیرهای منفی بیشتر از همه روی «جک»، که هیچگاه علاقمندی خود را به او نشان نداد، نمود داشت. سرانجام، خانواده «لندن» به اکلند مهاجرت کردند. این شهر ،برخلاف سن فرانسیسکو، ماسهای و مزخرف بود وآن را بر پایه ارزشهای پیشگامان سختکوشی و صداقت بنا نهاده بودند. این قالب فکری بعدها در آثار «جک لندن» نمود پیدا کرد.
«جان لندن» مزرعهای خرید و بدین ترتیب «جک» از پنج ساگی مجبورشد در مزرعه کار کند.«جک»، روزی در حال کار کردن در مزرعه چند جرعه از آبجوی انگلیسی نوشید و بهشدت بیمارشد؛ دو سال بعد در یک میهمانی عروسی شراب نوشید و مست کرد. بدین ترتیب ناخوشی تمام عمر او در مبارزه با الکل از همان زمان آغاز شد.وقتی «جک» هشت ساله شد، خواهرش، «الیزا» به عقد کاپتان «شپارد»، دانشجوی شبانه روزی در آمد. چند سال بعد، کاپتان به همراه «الیزا» و سه فرزندشان به بخش دیگری از اکلند منتقل شدند. «جک» در این زمان از نظر روحی ویران شدهبود.چند ماه بعد، بیماری همه گیری مرغهای «جک» را از بین برد. خانواده «لندن» نیز، با فراموش کردن رویای مزرعهای سرسبز، به اکلند بازگشتند. «جک» از اینکه دوباره می توانست نزدیک «الیزا» و «مامی جنی» باشد خوشحال بود. او در راه خانه به مدرسه، جنگیدن همانند پهلوان پنبهها را میآموخت. هر چند «جک»قوی جثه نبود ولی در حیلهگری و جنجال به پا کردن استعداد قابل توجهی داشت.«جک» در سن 14 سالگی از مدرسه دستور زبان انگلیسی فارغ التحصیل شد، اما به دلیل ناتوانی مالی نتوانست ادامه تحصیل دهد و به ناچار در کارخانه قوطیسازی مشغول به کار شد. خوشبختانه کار در دوران کودکی بدنش را نیرومند و مردانه کردهبود. کودکی «جک» در تنهایی گذشتهبود و کتابخانه محلشان اولین و تنها آشنایی او با فرهنگ بشمارمیرفت. کتابها، جهانی فراتر از اکلند را پیش روی او میگشودند.در این زمان، «جک» در بخش ترشیجات یک فروشگاه مواد غذایی کار میکرد و هر چه بیشتر سرکه جا میانداخت، احساس بیقراری و فرار در او قویتر میشد و اغلب این احساس نفرت خود را با بدمستی کردن آرام میکرد.اوبه مست کردن در کافههای محله عادت کردهبود و در همین مکانها بود که با مردان دریا (ملوانان، شکارچیان خوک آبی و نهنگ و زوبینسازان) آشنا شد. فرصتی فراهم شدهبود تا به صید غیرقانونی صدف بپردازد و با کمال میل آن را پذیرفت. وقتی که فصل صید گذشت و او لذت کافی از این حرفه را در مدت سه ماه بدست آورد، به سن فرانسیسکو بازگشت.«جک»، پس از تمام شدن مدت زمان ممنوعیت شکار، به دریا بازگشت و ماه ها از این فرصت پیش آمده برای تجربه کردن دریا و احساس آزادی استفاده کرد.وقتی «جک» به کالیفرنیا بازگشت، یک سالی از سفرش به گوشه و کنار ایالات متحده میگذشت. حالا میخواست از عادتهای اوباش گونه دست برداشته و با تلاشی که در کسب و کار نشان میداد، مادرش را خوشحال کند. او میخواست با عهدهدارشدن وظیفه نان آوری خانواده مایه افتخار مادر باشد.«جک» در سن 19 سالگی بر آن شد تا به دبیرستان باز گردد. او حالا هم کار میکرد و هم درس میخواند. کم کم، با توجه به آشناییاش با حزبهای سیاسی این کشور و بویژه حزب سوسیال، به نظریههای سیاسی علاقمند شد.• «لندن»، سوسیالیسم را در سفرهایش به دیگر ایالتهای آمریکا شناخته و به آن علاقمند شدهبود. سوسیالیسم سالها فکر و هدف او را تشکیل میداد. از «جک لندن» به عنوان «پسر سوسیالیست اکلند» نیز یاد میشود. وی چندین بار، در بزرگسالی، تلاش کرد که در انتخابات شهرداری پیروز شود اما موفق نشد.«جک» میخواست وارد جریانهای انقلابی شود اما ابتدا میبایست دبیرستان را تمام کرده و وارد دانشگاه میشد. عضویتش در حزب کارگر سوسیالیست منجر به اخراجش از مدرسه شد. پس تصمیم گرفت که با تکیه بر علاقه شخصی خود به مطالعه پرداخته و وارد دانشگاه کالیفرنیا در برکلی شود.در دانشگاه پذیرفتهشد اما هنوز چهار ماه هم از ورودش نگذشتهبود که شرایط خفقان حاکم در دانشگاه وی را دلسرد کرده و مجبور به انصراف از ادامه تحصیل کرد. اوشروع به نوشتن و مطالعه کرد. در این زمان در یک لباسشویی کار میکرد تا هزینه زندگیش نیز تامین شود.
«جک» وقتی که تب یافتن طلای کلوندایک در آمریکا همهگیر شد، توانست به همراه شوهر «الیزا» و سرمایهای که او داشت به شمال سفر کند (1897-1898). شاید بتوان گفت آنچه که او در شمال دید و تجربه کرد مهمترین نکتههای قابل توجه در آثار موفقش را تشکیل میدهند.سرانجام با بازگشت به اکلند، زمان موفقیت بزرگ «جک» نیز فرارسید؛ او کتاب «ادیسه شمال»_ داستان کوتاهی درباره یافتن طلا_را در سال 1900 منتشر کرد. اولین اثر وی بهخاطر نیرومندی و توصیف بسیار جالبش مورد توجه بسیار زیادی قرار گرفت. «جک» در همان سال با دختری به نام «بسی (بکی) مادرن» که آموزگار ریاضی، بسیار رکگو و جوانی ایرلندی تبار، که دهه سوم جوانیاش را تجربه میکرد، آشنا شد و این آشنایی در مدت کوتاهی به ازدواج انجامید.در همین مدت، پیشنهادهایی برای نویسندگی ازطرف ناشران مختلف دریافت کرد که پول بسیار زیادی را وعده می داد و می توانست او را از فقر خارج کرده و وارد دنیای سرمایهداری کند.«بسی» (بکی) دختری بدنیا آورد. «جک» دخترش را بسیار دوست داشت اما نسبت به مادر فرزند خود احساس سردی میکرد. او پس ازازدواج بیشتر وقت خود را در میان دوستانی همچون «آنا استرانسکی» و «جورج استرلینگ» سپری میکرد. دوستانش لقب «گرگ» را برایش انتخاب کردهبودند.خانواده «لندن» در سال 1901 به حومه اکلند مهاجرت کرد. «آنا» در این مدت برای دیدن و کمک کردن به «جک» در نوشتن داستانهایش به خانه آنها رفت و آمد میکرد و این کار او مخالفت و احساس حسادت «بسی» را بر میانگیخت. پس از مدتی «آنا» به نیویورک منتقل و ارتباطش با «جک» قطع شد.«جک» در سن 25 سالگی احساس میکرد که دیگر نمیتواند قدرت گذشته خود در نوشتن را داشتهباشد و شاید سفر کوتاهی به انگلستان میتوانست مقداری از توانایی گذشتهاش را بازگرداند.دومین دختر آنها در سال 1902 میلادی به دنیا آمد؛ یعنی همان سالی که «جک» نوشتن «آوای وحش»The Call of The Wild)) را آغاز کرد. این داستان نیز بسیار پر خواننده از کار در آمد و قدرت تصویرسازی مبهوتکننده خالق خود را نشان میداد. پس از انتشار این داستان، سفرهای پی درپی «جک» و دیدار با افراد مختلف بخشی از زندگی او را تشکیل میداد. «جک» نتوانست به تعهد اخلاقی همسرداری وفادار بماند و این امر باعث شد «بسی» در سال 1903 از دادگاه درخواست طلاق کند. «جک» نیز پس از جدا شدن از «بسی» با زنی به نام «چارمیان کیتریج» ازدواج کرد تا شاید محبتی را که در بودن با «بسی» احساس نمیکرد در کنار همسر جدیدش پیدا کند. «چارمیان» از صبر و بردباری بیشتری در مقایسه با «بسی» برخوردار بود و اعتیاد به الکل و نوسانهای رفتاری و اخلاقی «جک لندن» را، بویژه هنگامی که مشغول نوشتن داستان جدیدی بود، با تحمل بیشتری درک میکرد.تنها فرزندش از «چارمیان»، که «جویی» نام داشت، فقط 38 ساعت زندگی کرد.در سال 1907 بههمراه «چارمیان» راهی سفرهای دریایی در اقیانوسهای کره خاکی شد و به دریاهای جنوبی اسنارک (Snark) رفت. وی ایده نوشتن کتاب «سفر به اسنارک» را از همین مسافرت گرفت.«جک» عاشق سفرهای دریایی بود و حتی با کشتی به برخی کشورهای آسیایی مانند ژاپن و کره سفر کردهبود.ازدواج با «چارمیان» او را تشویق به خریدن مزرعهای به نام «هیل رنچ» در کالیفرنیا و توسعه چند مرحلهای آن کرد تا به دامداری بپردازد؛ 1400 هکتار زمین درختکاری، مزرعهها، چشمه، درهها، تپهها، و حیات وحش بخشی از زیبایی مزرعههای بزرگی بود که «لندن» بین سالهای 1905 تا 1913 خرید.

*املاک وی در حال حاضر جزو دارایی موزه طبیعی و تاریخی کالیفرنیا ثبت شده است.«جک لندن» هرچند به موفقیت دست پیدا کرد اما هرگز از آنچه بدست میآورد احساس رضایت نداشت.او سالهای آخر عمر خود را در مبارزه با بیماریهایی مانند ناراحتی کلیه ومعده و درصد بالای اوره که هر روز امید کمتری برایش باقی میگذاشتند، سپری کرد و سر انجام در تاریخ21 نوامبر 1916، درحالیکه عشق و دلسوزی «چارمیان» را در کنار خود داشت ، دیده از 40 سال دیدن جهان فرو بست.هوش استثنایی، شخصیت مثبت اندیش و روح سبک «جک» در کنار تجربههای بسیاری که از زندگی پر فراز و نشیب دوران جوانی بدست آورد، باعث شد تا بسیاری از خوانندگانش با شخصیتهای داستانهایی که مینوشت رتباط نزدیکی برقرار کنند.

میدانی در اکلند بنام «جک لندن» نامگذاری شدهاست جک لندن اولین نویسنده موفق طبقه کارگر ایالات متحده آمریکاست.توانایی وی در نوشتن بیش از یک هزار کلمه در روز باعث شد تا در مدت 18 سال نویسندگی آثار مشهور بسیاری را خلق کند. پرکاری «جک لندن» را میتوان در 51 کتاب و چند صد مقالهای که منتشر کرد، دید. او گران قیمتترین و پر خواننده ترین نویسنده آمریکا در زمان خود بود.
گفتنی است، آثار بسیار زیاد «جک لندن» را میتوان از نظر ادبی به رمان، داستان کوتاه، مقاله، نمایشنامه و آثار واقعگرایانه تقسیم کرد.مشهورترین داستانهای کوتاه این نویسنده عبارتند از:,

The Call of The Wild To Build a Fire و White Fang .

نوشته شده توسط بهمن صادقی در 18:31 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1387/04/13
بیوگرافی آلفردو جیمز پاچینو

نام کامل : Alfredo James Pacino

تاریخ تولد : 25 آوریل 1940

محل تولد : USA , New York , South Bronx

قد : 170 سانتی متر

همسر : N/A

آلفردو جیمز پاچینو در نیویورک دیده به جهان گشود و پدرش سالواتور پاچینو (زاده شهر کورلئونه) کارمند شرکت بیمه و مادرش رز پاچینو (دارای تبار امریکایی-ایتالیایی) خانه‌دار بود. والدین او هنگامی که او بچه بود از هم جدا شدند. پدربزرگ و مادربزرگ او در اصل اهل سیسیلی بودند.
وی در دوران جوانی و در حالی که بیش از ۲۲ سال از بهار زندگی‌اش نمی‌گذشت مادرش را از دست داد. پاچینو پیش از مرگ مادرش، زندگی چندان لذت بخشی را پشت سر نگذاشته بود و چون والدینش خیلی زود از هم جدا شده بودند، مجبور شد به همراه مادرش به خانه پدربزرگش نقل مکان کرده و در آن‌جا اقامت کند.
ورود او به عرصهٔ بازیگری را باید سال ۱۹۶۹ دانست. پاچینو در این سال در فیلم ناتالی و من بازی کرد و دو سال پس از آن نیز ایفای نقشی در وحشت در نیلی پارک را پذیرفت. اما بازی در این دو فیلم هرگز او را راضی نکرد تا اینکه فرانسیس فورد کاپولا تصمیم به ساخت یکی از شاهکارهای تاریخ سینما یعنی فیلم پدرخوانده گرفت و نقش «مایکل کورلئونه» به او واگذار شد. رابرت ردفورد و جک نیکلسون و جمعی دیگر از بازیگران معروف سینما مورد آزمایش قرار گرفتند. اما کاپولا فقط پاچینو را انتخاب کرد. پاچینو برای این فیلم نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شد که به آن نرسید.

در سال ۱۹۷۳ او در فیلم‌های مترسک و سرپیکو بازی کرد. در مترسک نقش آدمی سرگشته را داشت که در پی هویت خویش است و در سرپیکو نیز یک پاچینوی تمام عیار بود. وی در این فیلم نقش فرانک سرپیکو افسر پلیسی را بازی کرد که فساد افسران مافوق خود را افشا می‌کند. پاچینو در همان سال بار دیگر نامزد دریافت اسکار شد اما باز هم این جایزه نصیبش نشد. اما منتقدان، جایزهٔ گلدن گلاب را به سبب بازی در سرپیکو به وی اهدا کردند.

از دیگر بازی‌های چشمگیر پاچینو می‌توان به حضورش در فیلم‌های پدرخوانده ۲ (۱۹۷۴)، بعد از ظهر سگی(۱۹۷۵) و عدالت برای همه(۱۹۷۹)» اشاره کرد. پاچینو برای بازی در همه این فیلم‌ها نامزد اسکار شد ولی مورد بی مهری اعضای اسکار قرار گرفت. او می‌گوید: «من برای اسکار بازی نمی‌کنم، چون بازیگری عشق من است، عشقی که هرگز نمی‌توانم رهایش کنم».

او برای بازی در فیلمهایی چون کرامر علیه کرامر(۱۹۷۹)، اینک آخرالزمان، متولد چهارم جولای(۱۹۸۹) برای بازی دعوت شد ولی او قبول نکرد.هنگامی که کاپولا برای فیلم اینک آخرالزمان او را دعوت کرد، پاچینو در یک جمله پاسخ منفی به او داد: «من با تو به جنگ نخواهم آمد».

دههٔ ۹۰ را برای باید دههٔ نوینی برای پاچینو دانست،زیرا او که پس از بازی در فیلم انقلاب (۱۹۸۵) مبتلا به ذات الریه شده و مدت چهار سال نیز از عالم سینما دور مانده بود، در فیلم دریای عشق (۱۹۸۹) بار دیگر خوش درخشید.از فیلم‌های معروف او در این دهه می‌توان به دیک تریسی، پدرخوانده ۳(۱۹۹۰)، فرانکی و جانی(۱۹۹۱)، گلن گری گلنراس(۱۹۹۲)، راه کارلیتو(۱۹۹۳)، التهاب(۱۹۹۵)، تالار شهر(۱۹۹۶)، وکیل مدافع شیطان، دنی براسکو(۱۹۹۷) و خودی (فیلم)(۱۹۹۸) اشاره کرد.اما برترین فیلم او در این دهه، بوی خوش زن در سال ۱۹۹۲ می‌باشد که جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد.او در این فیلم ایفاگر نقش مرد نابینایی بود که عشق به همنوع را به بهترین شکل ممکن بیان می‌کند. علاوه بر جایزهٔ اسکار، جایزه گلدن گلاب نیز برای این فیلم از سوی منتقدان، به او اعطا شد.زمانی که نقش شیطان در فیلم وکیل مدافع شیطان (۱۹۹۷) را ایفا کرد، همه بزرگان، نامداران و تماشاگران سینما و مردم عادی او را نابغه خواندند.

در سال ۱۹۹۶ از سوی انجمن گوتام جایزه ویژهٔ یک عمر فعالیت هنری نصیبش شد و پش از آن نیز از سوی فستیوال بین المللی فیلم سن سباستین اسپانیا، جایزه مشابهی به او اهدا شد. او در سال ۲۰۰۲ در فیلم بی خوابی نقش یک کاراگاه را بازی کرد که در تعقیب یک قاتل حرفه‌ای است. تاجر ونیزی (۲۰۰۴) را باید بهترین فیلم او از سال ۲۰۰۰ به بعد دانست.

کمتر بازیگری در سینمای جهان می‌توان سراغ گرفت که نظیر پاچینو قدرت بازی با چشم را داشته باشد. چشمان پاچینو قدرت صحبت کردن با مخاطب را دارد و می‌توان برق خاصی را در دیدگان وی احساس کرد. این یکی از امتیازات منحصر به فرد او است و فیلم پدرخوانده ۲ اوج بازی وی با چشمهایش به شمار می‌رود. قدرت و تاثیر نگاه او صحنه‌های جاودانه‌ای را در تاریخ سینمای جهان خلق کرده است.به‌عنوان مثال بازی استثنایی او در سکانس مرگ سولاتسو و پلیس خیانت کار(پدر خوانده۱) استعداد بی نظیرش را به نمایش می‌گذارد.

پاچینو در بازیگری دارای سبک ویژه‌ای است و به واقع سرشار از استعداد است و به خوبی می‌تواند ایفاگر هر نقشی باشد. نکتهٔ برجسته در بیشتر بازیهای او این است که مخاطب را با خود همراه می‌سازد. فرانسیس فورد کاپولا درباره او می‌گوید: «اگر کارگردان نمی‌شدم دوست داشتم یک پاچینو بودم». صدای گرم و دلنشین او در بازی به پاچینو کمک فراوانی می‌کند، گویی اعضای بدنش همه هنگام بازی واقعاً بازیگر هستند.

در میان ستاره‌های هالیوود، بازیگران انگشت شماری چون مارلون براندو را می‌توان یافت که صدایی مانند او داشته باشند. پاچینو تاکنون ازدواج نکرده‌است اما دارای سه فرزند است كه یکی از آنان دختریی به نام جولی ماریاست (متولد ۱۹۸۸) که در پی رابطهٔ چندین ساله‌اش با مربی بازیگری آموزشگاه لی استراسبرگ، جن ترنت به دنیا آمد و دو فرزند دیگرش دوقلوهایی با نام‌های انتون و اوليويا هستند (متولد۲۰۰۱) كه آن‌ها نيز ثمرهٔ رابطه ناموفقش با بورلی دی آنجلو بودند.

بعد بازی پاچینو با کولین فرول در فیلم ریکرئوت كه منجر به رابطهٔ دوستانه با کولین شد ، ال اعتراف کرد که فرول یکی از استعدادهای نسل جديد هالیوود است .

آل پاچینو در زندگی شخصی خود چیزی برای مخفی کردن ندارد و شاید به همین دلیل نزد مطبوعات و روزنامه‌نگاران از محبوبیت ویژه‌ای برخوردار است. او انسانی وارسته و درستکار است که همواره تلاش دارد به همنوعان خود،آن هم به هر شکل ممکن کمک نماید و همین موضوع سبب شده تا وی دوست‌داشتنی باشد.

بخشي از فيلمشناسي:
من ناتالي (فرد كوبي، 1969)
وحشت در نيدل پارك (جري شانزبرگ، 1971)
پدرخوانده1 (فرانسيس فورد كاپولا، 1972)
مترسك (جري شانزبرگ، 1973)
سر-پيكو (سيدني پولاك، 1973)
پدرخوانده2 (فرانسيس فوردكاپولا، 1974)
بعدازظهر سگي (سيدني لومت، 1975)
بابي ديرفيلد (سيدني پولاك، 1977)
... و قانون براي همه (نورمن جيسون، 1979)
پرسه زني (ويليام فردكين، 1980)
نويسنده! نويسنده (آرتور هيلز، 1982)
صورت زخمي (برايان دي پالما، 1983)
انقلاب (هيو هادسن، 1985)
درياي عشق (هرالد بكر، 1989)
ديك تريسي (وارن بيتي، 1990)
پدرخوانده3 (فرانسيس فورد كاپولا، 1990)
فرنگي و جاني (گري مارشال، 1991)
گلن گري گلن راس (جيمز فولي، 1992)
بوي خوش زن (مارتين برست، 1992)
راه كارليتو (برايان دي پالما، 1993)
مخمصه (مايكل مان، 1994)
تالار شهر (هرالد بكر، 1996)
در جستجوي ريچارد (آل پاچينو، 1996)
داني براسكو (مايك نيوئل، 1997)
وكيل شيطان (1997)
نفوذي (مايكل مان، 1999)
هر يكشنبه موعود (اليور استون، 1999)
سرباز ملت (1999)
بي خوابي (كريستوفر نولان، 2002)
سيمونه (اندرو نيكول، 2002)
تاجر ونيزي (2005)

افتخارات : برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای بازی در فیلم " بوی خوش یک زن " ( ۱۹۹۲ )
نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای بازی در فیلم " عدالت برای همه " ( ۱۹۷۹ )
نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای بازی در فیلم " پدر خوانده ۲ " ( ۱۹۷۴ )
نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای بازی در فیلم " سرپیکو " ( ۱۹۷۳ )
نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین نقش مکمل مرد برای بازی در فیلم " پدر خوانده " ( ۱۹۷۲ )
نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین نقش مکمل مرد برای بازی در فیلم " گلن گری گلن راس " ( ۱۹۹۲ )
نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین نقش مکمل مرد برای بازی در فیلم " دیک تریسی " ( ۱۹۹۰)
برنده جایزه گلدن گلاب بهترین بازیگر نقش اول مرد برای بازی در فیلم " سرپیکو " ( ۱۹۷۳ )
برنده جایزه گلدن گلاب بهترین بازیگر نقش اول مرد برای بازی در " بوی خوش یک زن " ( ۱۹۹۲ )
برنده جایزه گلدن گلاب بهترین بازیگر مرد برای بازی در فیلم " فرشتگان در امریکا " ( ۲۰۰۳ )

نوشته شده توسط بهمن صادقی در 14:9 | | لینک به این مطلب